تبليغاتX
بلندای سپیدار

بلندای سپیدار

تو را می خواهم.. به بلندای سپیدار.. تورا می خواهم...

نامه ای به آقا

                        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت   توسط امید.ص  | 

برای شما جا نداریم


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشستو در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
ا
ز این پس به جز او
کسی را نداریم.


(عرفان نظرآهاری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت   توسط امید.ص  | 

قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار

سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.

مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود.

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود

و نه مسافري


                           ((عرفان نظرآهاری))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت   توسط امید.ص  | 

من کلی دعای مستجاب نشده دارم

ای پروردگار ما! بعد از آنکه ما را هدایت کردی، دلهای ما را به باطل متمایل نکن و رحمت خود را بر ما ارزانی دار، که تو بخشاینده ای.

آل عمران/8

 

 

خدایا! من کلی دعای مستجاب نشده دارم. چرا همه د عاهایم را مستجاب نمی کنی؟

شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم. راستش، گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند. آن وقت من نا امید می شوم و می گویم اصلاً این دعا کردن چه فایده ای  دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.

اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم، می بینم چقدر خوب شد که خیلی هایش را مستجاب نکردی. اصلاً چقدر خوب است که تو همه دعاها را مستجاب نمی کنی.

راستی اگر قرار بود تو همه دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی، حتماً دنیا زیر و رو می شد.

خدایا، دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم. شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی، هرکدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست، بگذاری کنار.

آیا شده است که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی، اما خدا دعایت را مستجاب نکند، ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چقدر خوب شد دعایت مستجاب نشد؟

اگر چنین تجربه ای داری، ماجرای آن دعا و اتفاقهای بعدی را برای خدا بنویس.


    ((عرفان نظرآهاری))

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت   توسط امید.ص  | 


+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت   توسط امید.ص  | 

عرفان است...

به جهان ازسخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گنبددوّار بماند

عرفان است که مس وجودرابه کیمیاتبدیل میکند.

عرفان است که دردوغم رازیبا می کند.

عرفان است که شهادت را مقدّس می نماید.

عرفان است که پرستش خدای رانیازدرونی می داندوانسان راازتجارت و...بازمی دارد.

عرفان است که سختی راآسان می کند.

عرفان است که تنهایی رابه وحدت خدایی می کشاند.

عرفان است که ازاعماق سکوت،موسیقی حیات رامی شنود.

عرفان است که به هرذرّه ای ازوجودعاشق می شود،همه راتقدیس می کند.

عرفان است که آدمی رابه خدامتصل می کند،به ابدیّت وازلیّت می رساند.

عرفان است که روح آدمی رامافوق جذبه های مادی حیات قرارمی دهد.

عرفان است که قلب آدمی رابازمی کندوشخص باآرامش خاطربه استقبال مرگ می رود.

عرفان است که علوّطبع آدمی رابه حدی بالامی بردکه دنیاومافی هادربرابرانسان ناچیزمی شود.

(شهیددکترمصطفی چمران)
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت   توسط امید.ص  | 

خداوند

 
 
خداوند...همواره در لبخند کودکان........با تو صحبت کرده است
صبح ها .......عطر آیاتش را ....از گلدان پنجره ات ....به تلاوت می نشیند 
 برای خوشنودی تو دست هایش را .......لابه لای........ شاخه های
 درختان تکان میدهد.............،لای گندم زارها .............می رقصد....
و آنکه چشم .............داشته باشد!!....... خواهد دید.............
آنکه گوش ...........داشته باشد!!!........... خواهد شنید..........
آنکه قلب ..........داشته باشد!!! ........خواهد احساس کرد ......
که خداوند......
آنجا نیست.........همین جاست.............
 بعدا نیست.......... همین حالاست.............
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت   توسط امید.ص  |